در ميدانِ بزرگِ شهر شلّاق بزنم
تا عكس ما دو تن
آذين ِ صفحه ي نخستِ روزنامه ها گردد
وَ هَر كه نمي داند تو عشق ِ مني ٬
با خبر شود!
از تجربه كردنِ عشق ِ پنهانيُ
از بازي كردنِ نقش ِ عاشق ِ كلاسيك٬ خسته ام!
مي خواهم پرده ها را بالا ببرم ٬
متن بازي نامه را تكه تكه كنم ٬
كارگردان را بكشمُ
در مقابل مَردُم بانگ بردارم كه
من عاشق اين روزگارمُ
- با وجودِ سياهي زمانه ي ما -
عشق من تويي!
مي خواهم روزنامه ها ٬
مَرا بزرگترين آنارشيستِ قرن بدانند!
اين بهترين فرصت براي با تو بودن
در زمينه ي يك عكس است!
تا خوانندگانِ صفحه هاي عشقي - جنايي نيز
بدانند كه عشق ِ من تويي !
مهم ترين برگ هاي كتاب ِ معاصر عشق بوده اند!
برگ هاي قبل ُ بعد سپيدند!
اين برگ ها به خطِ استوا مي مانند ٬
ميان لبانِ ما دو تن!
تنها مقياس ِ زمان
كه ساعت ها با آن كوك مي شنود
وَ ايستگاه ها به آن اعتماد مي كنند !
وَ سَرت روي شانه ي من است ٬
ستاره گان از مدارشان مي گريزند!
آرام پايين مي آيند ُ
بر شيشه ها سُر مي خورند!
ماه طلوع مي كند!
سخن گفتن زيباستُ
سكوت هَم!
گم شدن در جاده هاي زمستان ٬
جاده هاي پَرتِ بي تابلوي راه نمايي ...
تا هميشه همين گونه برانيم!
بارانُ برف پاك كن ها آواز مي خوانند
وَ پيشاني ات بر سبزه زار سينه ام
پروانه ي آفريقايي رنگيني باشد
كه پرواز را از ياد بُرده است !


آسمان بی حوصله ٬ حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زنگدی جبری است
و سر انگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است"
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!



نَقر شُده بر عقربه هاي دقيقه شمارُ
ثانيه شُمار ...
وِ هفته ها وُ سال ها وُ ماه ها!
بي زمانم٬
چرا كه تو زمانِ مني!
با تو جهانِ دقايق كوچكِ من
به پايان رسيد!
چيزي نمانده!
نه گُلي براي يك باغ بان٬
نه كتابي براي ورق زدن در تنهايي!
بر چسم ها وُ برگ ها مي باري٬
بر دهان ها وُ كلمات٬
بر سَرُ بالش٬
بر سيگارُ انگشتانم...
نه از اقامتِ هميشه گي ات در من شكايتي دارم٬
نه از تكان خوردنت در دست ها وُ
مژه ها وُ
انديشه ام !
گندم زار از ازديادِ سُنبُله هايش شكايت نمي كند٬
انجير بُن از آوازِ گُنجشكان شكايت نمي كند
وَ گيلاس از شرابِ لَبالب!
همه آن چه مي خواستم اين است!
بانو!
در قلبم تكاپو نكن كه
درد مي كشم !
چرا تنها تو ؟
چرا تنها تو از ميانِ زنان ٬
هندسه ي حياتِ مرا در هم مي ريزي٬
پا برهنه به جهانِ كوچكم وارد مي شوي٬
در را مي بنديُ من
اعتراضي نمي كنم ؟
چرا تنها تو را دوست مي دارمُ مي خواهم ؟
مي گُذارم بر مژه هايم بنشينيُ
وَرَق بازي كني
و اعتراضي نمي كنم ؟
چرا زمان را خطِ باطل ميزنيُ
هر حركتي را به سكون وا مي داري ؟
تمام زنان را مي كشي در درونِ من
وَ اعتراضي نمي كنم ؟
چرا از ميانِ تمامي زنان٬
كليدِ شهر مطلّايم را به تو مي دهم ؟
شهري كه دروازه هايش
بر هر ماجراجويي بسته است
وَ هيچ زني
پرچمي سفيد را بر بُرج هايش نديده !
به سربازان دستور مي دهم
با مارش به استقبالت بيايند
وَ مقابل چشم تمام ساكنان
در ميانِ آواي ناقوس ها با نو عهد مي بندم !
شاه زاده ي تمام زندگي من !
هنگامِ شنيدنِ نامت بي خيال باشم!
از اين قول درگُذر!
چرا كه با شنيدنِ نامت
صبر ايوب را كم دارم٬
براي فرياد نزدن!

هرگز پادشاهِ جهان نبودم
جُزآن دَم كه
ازعشيره ي شاهان
دوري جُسته باشم!
احساس داشتن تو
دانش حكومت
برپنچ قاره را به من ميدهد!
حكومت برشاخه ي باران٬
ارابه باد٬
مرغ حق
مزرعه ي خورشيد...
به آدمياني فرمان دهم كه پيش ازمن٬
كسي برايشان فرمان نداده است!
بازي كنم باستاره گانِ راهِ شيري٬
هرگز شاه نخواهم بودُ
نمي خواهم باشم...
ليكن خفتن توبركفِ دستانم
-چون مُرواريدي غلتان-
مرا به اين رويا مي برد كه پادشاهِ روسم ٬
يا انوشيروانِ ايران ...
در هواي تنم مي پيچي،
همچون نسيمي لطيف،
و من چه سبك ،در آسمان دستانت بي وزن مي شوم ،
سبك ،
به سبكي يك قاصدك!!!!
آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدارادارند...
ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست
بانگاهت به خداچتر شادی واکن
وبگو بادل خود که خدا هست خداهست!
ماه من!
غصه اگر هست بگو تاباشد!
معنی خوشبختی
بودن اندوه است...!
این همه غصه وغم این همه شادی وشور
چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند
همه راباهم وباعشق بچین ...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر ازیاد خدا
ودر آن باز کسی می خواند
که خدا هست خداهست...


زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم
و درختان امید همه می بارند
تو بهاری
و به اندازه باران زیبا
دوستت دارم عشقم
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه


مهربانم..ای خوب
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها
به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم..ای خـوب
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش
اینست:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی
و تبسم باشد
مهربانم..ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس
تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم..ای یار
یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه
سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد...

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟؟؟
آفتابی ست هوا ؟؟
یاگرفته ست هنوز ؟؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده ،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست...


این روزا دارم می میرم....
دعا کنون گریه کنون
سرمو بالا میگیرم
همش تو فکرم که یه روز
تو رو دوباره ببینم
دارم دیوونه میشم
تو فکرتم
دل داره پرپر میزنه
تو این شبای بی کسی
فقط تنهایی با منه
توفکرتم،همش دارم
ثانیه هارو می شمرم
فقط به یاد عشق تو
چشمامورو هم میذارم
عقربه ساعت عشق
نبظش تو دستای توئه
لحظه به لحظه قلب من
غرق تمنای توئه

